1- شوهر من یک ادم کله پوک از خودراضی با تواناییهای خیلی معمولیه و تنها موفقیتش تو زندگی اینه که تو ایران تو دانشگاه خوبی درس خونده و فوق لیسانس و دکترای موفقی از یک دانشگاه اسم و رسم دار داره...ولی قض
پنجاه روز دیگه مونده به 39 سالگی و خوب تا جایی که یادم میاد از 30 سالگی به بعد هیچ حس خاصی به عدد سنم نداشتم...یادمه که روزی که سی سالم شد خیلی غمگین و افسرده بودم و روز بعدش دیگه برام مهم نبود... فکر
1- ده روز از سال جدید میلادی هم میگذره و به نظر میاد با این شروعی که داشتم سال عجیب تری از سالهای قبل را پیش رو داشته باشم.مریضی مامان چیزی که فکر می کردم نبوده یعنی همه میدونستن غیر از من. حدود دو سا
1- مامان و بابا فردا برمی گردند خونشون...حسم بیشتر خوشحالیه چون ما آدمهای راحتی برای زندگی کردن در یک خونه نیستیم و از اینکه نی نی کلی تربیتهای مختلف را همزمان تجربه میکنه هم خسته شدم و هم کلافه...از
1- بعضی روزها میشه گفت یکم آرامش - تو خونه وجود داره....اون زمانیه که نی نی قراره اون روز را تو خونه بمونه و صبح حدود 7 بیدار میشه...من یادداشت روزانه ام و کارهایی که باید انجام بشه را نوشتم...کافی و بی